تبليغاتX
تشنه‌ای در میان هزاران...

تشنه‌ای در میان هزاران...

از هر چه ببینم می‌نویسم.

معرفی یک وبلاگ

 

ای کاش همه‌ی ما به اندازه‌ی این  آدم ایران را دوست داشتیم و مردمانش را.*

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:28  توسط مهدی  | 

عمر در اوج فلک برده بسر...

 

از زمان امیرکبیر تا به امروز رسم وعده‌ی ایرانی تأخیر دارد! این نوشته با تاخیر بمناسبت صدوپنجاه و ششمین سالروز شهادت امیرکبیر.

 

   سال 1264 هجری قمری، برنامه‌ی دولت ایران برای واکسیناسیون عمومی آبله به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ایرانى را آبله‌ کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله ‌کوبى، به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى ‌خواهند واکسن بزنند. به ‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى ‌شود. هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌ اند، امیر بى‌ درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد، باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى ‌صد و سى نفر آبله کوبیده اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌ هایتان آبله ‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر! به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم، جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى! حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى، باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد! این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه بعد، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار، شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. علت گریه ی امیر را پرسید و ملازمان امیر به او پاسخ دادند. با شگفتى گفت: عجب! من تصور مى‌کردم که پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن؛ آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش! تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسؤول مرگ شان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل، آبله نکوبیده‌اند. امیر با صداى رسا گفت: و مسؤول جهل شان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى، مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌ گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله، بمیرند. 

 

امیرکبیر اولین کسی بود که تئوری انقلاب از بالا یا توسعه‌ی آمرانه و مقتدرانه را به عنوان راهی برای پیشرفت ایران و بهبود وضع مملکت که بافتی روستایی داشت و با هزارجور مشگل و مصیبت دست به یقه بود، آزمود. آن روزها که مملکت اوضاع نابسامانی داشت. با شاهِ ترسو و بی خبر که گاهی توی بغل روس غش می‌کرد و گاه انگلیس به بی خیالی طی می‌کرد. شاه نادان ایران. دوست ملیجک و سرسره‌ی معروف‌‌اش در آینده نمک بیشتری به داغ دل کسانی خواهد پاشید که بدانند همین آدم دستور قتل امیرکبیر را امضا کرد و به حاجب‌الدوله سپرد.

 

امیرکبیر در سالهای صنعتی شدن اروپا به عنوان منشی با هیئتی به روسیه رفت و با پیشرفت روزافزون صنعت در روسیه آشنا شد اما داغ ننگ گلستان و ترکمانچای را با خود به ایران آورد. در سفری دیگر به عنوان دیپلمات به عثمانی رفت و در طول نزدیک به دو سال اقامت پر ماجرا با دست پر به ایران برگشت. مذاکرات ارزنةالروم به نفع ایران تمام شده بود و خرمشهر به ایران بازگردانده شد و حق ایران برای کشتیرانی به رسمیت شناخته شد و قسمت اعظم اروندرود که مورد ادعای عثمانی بود  همچنان مورد ادعایش ماند!

 

ناصرالدین میرزای 16 ساله! حتی پولِ از تبریز تا تهران آمدن را هم نداشت تا به تخت سلطنت بنشیند امیرکبیر که امیرنظام شده بود با ضمانت شخصی‌اش برای او پول فراهم کرد و به تهران فرستاد و با درایت تاج بر سرش نهاد. اما خودش زمام امور را به دست گرفت. شاه نابالغ جوان هم برای تلافی این خوبی خواهرش را به عقد او درآورد و آشپززاده‌ی هزاوه‌ای شد داماد شاه. امیرنظام با وجود رقیبان و مدعیان بسیار برای صدارت، صدراعظم شد. صدر اعظمی که با دلیری و شهامت همه کار کرد. حتی حقوق ماهانه‌ی شصت هزار تومانی شاه را به دو هزار تومان کاهش داد و جلو شاه بخشی‌های احمقانه‌اش را گرفت.

 

ایجاد امنیت و استقرار دولت با سرکوب شورش‌های داخلی سالار و بابی‌ها، تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی، ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی، اصلاح امور قضایی، جرح و تعدیل محاضر شرع، تأسیس چاپارخانه، تأسیس دارالفنون، نشر علوم جدید، فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران، استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان، ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی، ایجاد روزنامه و انتشار کتب، ترویج ساده نویسی و لغو القاب، بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله، مرمت ابنیه‌ی تاریخی، مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود)، تقویت بنیه‌ی اقتصادی کشور، ترویج صنایع جدید، فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی، استخراج معادن، بسط فلاحت و آبیاری، توسعه تجارت داخلی و خارجی، کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور، تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی، اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه و ...

 

گریه‌ی امیرکبیر برای دو کودک درگذشته از آبله امروز شاید موجب گریه‌ی انسان‌های بسیاری شود. موجب حسرت کسانی شود که امیرکبیر را مردی می‌دانند که اصلاحات خود را در عصری شروع کرد که موافق زیادی نداشت. روس و انگلیس و فرانسه و شاهزادگان و درباریان و مهد علیا و مفت خورها و جیره بگیرانی که دستشان از بودجه‌ی مملکت قطع شده بود به خون این بزرگمرد تشنه بودند. کسی که با تکنولوژی روز آشنا بود و به آبادکردن مملکتی می‌اندیشید که مخالفانش در فکر چاپیدن آن بودند. مثل میرزا آغاخان نوری، شریک قتل امیر و کسی که امضای حکم قتل او را گرفت و به میرغضب سپرد. کسی که باعث جدا شدن هرات از خاک ایران شد...

 

شاید این سرنوشت مختوم ماست. تاسف بر این که این که امیرکبیر داشتن موهبت است یا ماحصل جبر زمانه .

 

از دست دادن امیرکبیر به معنی واقعی از دست دادن بوده. چرا که بعد از او راهی که آغاز کرد پی گرفته شد و انقلاب از بالای او را در برهه ای رضا شاه هم آزمود. بعد از او هم به هاشمی رفسنجانی و کرباسچی امیرکبیر دوران گفتند. اما امیرکبیر را ایران از دست داد. چون مملکتی که او خونش را به بهای آبادانی آن داد، امروز به دست کسانی افتاده که توان تامین گاز مصرفی مردمش در سرمای زمستان را ندارد. ترکمنستان! گاز را به روی مردم ما قطع کرده و قحط الرجال است. ابزار دیپلماسی نداریم که مردم از سرما نلرزند. مردمی که روی نفت و گاز زندگی می کنند. مملکت به دست کسی افتاده که با کشف جیبوتی و مالی و مسافرت به پرو و ونزوئلا نه به فکر منافع ملی که به فکر ... به فکر ... راستی مگر پشت این کارها فکر هم هست؟

اگر امیرکبیر خود را وقف وطن کرد احمدی نژاد با این سفرها و در نتیجه شناساندن این ممالک به مردم جهان خود را وقف جغرافی کرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 16:0  توسط مهدی  | 

...

 

 نزدیک به ۳ ماه است که چیزی ننوشته ام. از بس که گرفتاری‌ها زیاد شده. خیلی زیاد.

چند وقت است که  آدم‌هایی که توی خیابان توی هم می‌لولند را با چرخ دنده شبیه می‌بینم. تهران خیلی خاکستری شده. کلاً روزگار خاکستری شده.

شما دل و دماغ دارید که به چرایش فکر کنید؟!

 پ.ن: ما همه سرباز توایم حزب الله

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 14:38  توسط مهدی  | 

تکرار موجودات تاریخی در تاریخ

 

پادشاهاني كه مشفق درويش‌اند نگهبان ملك و دولت خويش‌اند، به‌حكم آن‌كه عدل و احسان و انصافِ خداوندان مملكت موجب امن و استقامت رعيت است و عمارت و زراعت بيش اتفاق افتد؛ پس نام‌نيكو راحت و امن و ارزاني غله و ديگر متاع به‌اقصاي عالم برود و بازرگانان و مسافران رغبت نمايند و قماش و غله و ديگر متاع‌ها بياورند و ملك و مملكت آبادان شود و خزاين معمور و لشگريان و حواشي فراخ دست، نعمت دنيا حاصل و به‌ثواب عقبي واصل؛ و اگر طريق ظلم رود بر خلاف اين.

                                                                                                    از رساله ی پنجم کلیات سعدی

 

     هفتصدمين روز عمر دولت نهم همين چند روز پيش بود. دولتي كه مشاور رئيس‌اش ادعا مي‌كند كه سرعت جناب احمدي نژاد مانند جت است و بقيه‌ي دولت خيلي كه زور بزنند با سرعت هواپيماي مسافربري ايشان را دنبال مي‌كنند. اين امن و استقامت ما مردم از خير سر عدل و احسان و انصاف همين دولت است. عمارت‌سازي كه شكر خدا توسط عده‌اي به سرعت ادامه دارد. اما خريدن اين عمارات از عهده‌ي كم‌تر كسي بر مي‌آيد. چنان‌كه در هر كوچه‌اي حداقل يك برج خالي از سكنه موجود است كه نشان از بي نيازي صاحبش به پول اين عمارات است. از آن سو قيمت مسكن و اجاره‌بها در 3 سال گذشته دقيقاً دو برابر شده است. زراعت نيز با خالي شدن روستاها از سكنه و هجوم ايشان به شهرها روز به روز بهتر مي‌شود. راحتي نكونام‌ها شهره‌ي آفاق است. بازنشسته‌ها كارت منزلت مي‌گيرند و سرانه‌ي پيري اتوبوس مجاني سوار مي‌شوند. ولي شرمنده‌ي اهل و عيال و فرزند و نوه‌ها هستند كه مسافركشي‌شان با بنزين جيره‌بندي شده ديگر رونقي ندارد. شايد گراني مواد غذايي و خارج شدن خيلي از ملزومات از سبد خريد اين قشر باعث اين شرمنده‌گي باشد. موشك‌هايمان به عنوان متاع به لبنان مي‌رود.  لبنان اقصاي عالم نيست؟ مهم‌ترين محصول صادراتي غير نفتي‌مان يعني پسته‌، از رونق زياد زراعت با سم افلاتوكسين تركيب مي‌شود و باز به اقصي عالم مي‌رود. زعفران و فرش نيز هم. چين و اسپانيا هم رقيب ما در صادرات اين دو محصول‌اند كه هيچ مهم نييست. مثل روز روشن است كه بازرگانان به گفته‌ي رئيس جمهور 4برابر دولت‌هاي قبلي در ايران سرمايه‌گذاري كرده‌اند. رغبت مسافران را هم ما كه در ايران ساكن هستيم مي‌بينيم. توريست از سر و كول‌مان بالا مي‌رود و اين آباداني فعلي  نيز از دولتي سر حكومت است. خزاين مملكت انقدر معمور است كه نگو و نپرس. از همين خزانه‌ي انباشته است كه وام كلان براي بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده به فراواني داده مي‌شود. لشگريان و حواشي فراخ دستِ فراخ دست‌اند. يكي شهردار تهران است، يكي مسئول برگزاري انتخابات وزارت كشور است و  يكي وزير راه و ديگري وزير نيرو و شايد نيمي از مجلس نشينان و كابينه كوتاه زماني‌ست كه كت و شلوار پوش شده‌اند و از كسوت سپاهي‌گري درآمده‌اند. باقي هم با همان لباس نظامي پيمانكار عزيز دردانه‌ي دولت‌اند و جاده و پل و سد و نيروگاه و بندر و ... مي‌سازند و هم به آبادگري مشغول‌اند و هم مرزباني. نعمت دنيايمان كه حاصل هست. چيزي كم نداريم به لطف حكومت و ثواب عقبي‌مان هم پيشاپيش حاصل شده. خوش‌بخت ما كه در مملكت امام زمان نفس مي‌كشيم و بليت First class هواپيما به مقصد بهشت براي‌مان از پيش Confirm شده.  فقط گاهي اوقات كه تاريخ مي‌خوانيم مي‌بينيم كه بعضي شخصيت‌ها هستند كه در طول تاريخ تكرار شده‌اند.  يك بابايي 86 سال پيش پيدا شد كه با ريا و تظاهر وانمود به انجام كارهاي بسيار زياد مي‌كرد. در ابتداي ورود همه‌ي بزرگان و ثروتمندان مملكت را به جرم مبارزه با مفاسد دستگير و زنداني كرد. در حالي كه خزانه‌ي مملكت خالي بود با دست و دلبازي پول خرج كرد و در مقطعي دستور ضرب سكه از راه ذوب كردن توپ‌هاي جنگي را داد، خيابان‌هاي پايتخت را براي ظاهرسازي، پاكيزه و رنگ‌آميزي كرد، به نظامي‌ها دور داد، به سرعت برق و باد شروع به كار كرد، در مهماني‌هاي رسمي دوغ سرو كرد، زنان خياباني را جمع كرد، مشروب را در هتل‌ها و كافه‌ها ممنوع كرد و خيلي كارهاي ديگري كه شبيه به خدمات دكتر محمود احمدي‌نژاد است انجام داد. سيد ضياء الدين طباطبايي را مي‌گويم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:41  توسط مهدی  | 

ماجراهای سربازی!

 

يكي از خوبي‌هايي كه سربازي براي من داشت برنامه‌ي منظم هفته‌گي صعود سحرگاهي به ايستگاه 2 يا 5 توچال است.

     اين كه چرا كوه رفتن را به سربازي ربط مي‌دهم داستان مفصلي دارد كه شرح كاملش را خواهم نوشت.

يك خلباني  بود كه بعد از مدت كوتاهي از خدمتم در يگان با او رفيق شدم. دليل اين رفاقت يكي كوروش كبير بود و يكي اين‌كه هميشه درجه و اسم من را اشتباه صدا مي‌زد! يك بار براي توضيح يك موضوع كوچك پاي كامپيوتر من آمد و بعد ديد كه من منشور حقوق بشر كوروش بزرگ را به ديوار چسبانده‌ام. با لهجه‌ي لري گفت كه يك پرينت از اين براي من بگير. گرفتم و دادم و رفت. فرداي همان روز آمد و گفت اين متن خيلي خوب بود. اين ترجمه‌ي انگليسي‌اش را هم بگير و به آن اضافه كن و در 4 صفحه‌ي A5 پرينت كن و به من بده. دوباره اين كار را كردم. فردايش آمد و با يك فلاپي عكس و مطلب مربوط به همين منشور. خلاصه كنم. كاري روي دوشم انداخت كه يك هفته تمام مشغول آن بودم و ترجمه مي‌كردم و اتود طرح مي‌زدم و ... هر روز جناب سرهنگ يك دستور جديد مي‌دادو يك روز مي‌گفت A4 يك روز مي‌گفت A5 و در نهايت شد يك دفترچه‌ي شيك نفيس در سايز A6 و به تيراژ 10 عدد! كه به مهمانان خارجي هديه شد. يخ رابطه‌ي سرباز و نظامي‌گري ما هم از همين جا آب شد و بعدها جناب سرهنگ آدرس وبلاگش را به من داد و كلي CD و موزيك و نرم‌افزار رد و بدل كرديم و...

    يك روز صبح همين جناب سرهنگ آمد و متن دست نويس بدخطي را به من داد و گفت از روي اين‌ها براي دانشجوهاي دانشگاه هوايي سؤال طرح كن! پرينت كن و بده به تيمسار، گفت و زود رفت. من يك براندازي كردم و تا به خودم آمدم از اتاق در آمده بود و من پشت سرش دويدم و به محض اين‌كه از ساختمان خارج شدم جيپ ايشان هم به راه افتاد. يكي دوبار صدا كردم ولي راننده‌اش نشنيد. خلاصه با چند سوت! (قابل توجه دوستاني كه در ارتش خدمت كرده‌اند!)ماشين جناب سرهنگ متوقف شد و من به پاي ماشين دويدم و گفتم جناب سرهنگ اين كار از من بر نمي‌آيد. با زبان بي زباني بهش فهماندم كه من خيلي كه زور بزنم اين متن را بفهمم. چون اصطلاحات پروازي تخصصي هستند لطف كنيد سوال طرح كردن براي دانشجوهاي خلباني را به من نسپاريد! در كمال خونسردي گفت « نه؛ برو مي‌تواني. كاري ندارد كه فعل كمكي بيار اول جمله سوالي مي‌شود!». خلاصه به هر بدبختي‌اي بود كار خطير سوال طرح كردن را از سر باز كردم و جناب سرهنگ خودش پياده شد و بعد از نيم ساعت سوالات را به من داد و گفت من از امروز دارم دو هفته مرخصي مي‌روم. سوالات را تا همين امروز بعدازظهر به تيمسار برسان.

    تا عصر همان روز من ميخكوب پاي كامپيوتر نشسته بودم و از خط جناب سرهنگ رمز گشايي مي‌كردم كه مثلاً منظورش از اين 3 حرف كدام كلمه بوده. درست يادم هست از بس عجله كرده بود Decelerate  را با خط وحشتناك نوشته بود Decrate! حالا من بايد اين را كشف مي‌كردم. مثلاً سوال را مي‌خواندم و بعد يك‌بار مسئله را حل مي‌كردم كه 4 گزينه‌ي پاسخ سوال چيست و منظور از اين سوال چيست و خلاصه... 8 ساعت تمام طول كشيد تا اين 100 تا سوال را تايپ كنم. مثل جنازه 4 صفحه‌ي پرينت شده را به اضافه‌ي چركنويس ها را بردم و به آجودان تيمسار دادم و گفتم به دست ايشان برسانيد و زود آمدم كه وسايلم را بردارم به خانه برگردم كه ناگهان تلفن زنگ خورد و همان حبيب آقايي كه قبلاً وصفش را همين جا كرده‌ام با رنگ پريده تلفن را جواب داد و بعد كه گوشي را گذاشت رو به من كرد و گفت: « تيمسار گفته كسي كه اين سوالات را طرح كرده بيايد من كارش دارم». در همين لحظه مثل اين‌كه يك سطل آب يخ روي من پاشيده باشند يخ كردم. با پاهاي لرزان و رنگ پريده جوري كه صداي قلبم را روي شقيقه‌هايم احساس مي‌كردم به سمت دفتر ايشان روانه شدم چون سابقه نداشت كه تيمسار كسي را به دفترش احضار كند و موضوع چيزي غير از بازخواست باشد. معمولاً اگر كسي توسط او تشويق مي‌شد در حين بازديدهاي سرزده‌اش بود كه مثلاً سربازي را سخت مشغول كار كردن مي‌ديد يا مثلاً از وضع ظاهري پايوري خوشش مي‌آمد و ... . من هم مطمئن بودم كه گاف داده‌ام و چند سناريو توي ذهنم درست كرده بودم كه در جواب مثلاً اين كه چرا اشتباه كردي چه بگويم و شايد بتوانم خودم را تبرئه كنم. « بي شك تيمسار اشتباه فاحشي ديده يا خطايي كرده‌ام كه شخصاً قصد تنبيه كردن من را دارد »، «سوتي دادم» و هزاران جمله‌ي ديگري كه تا موقعي كه در را باز كردم و پا چسباندم توي ذهنم بود. توي دفتر چند نفر از جمله دو سه تا سرهنگ منتظر ملاقات با تيمسار بودند. ديدن اين وضع حال من را بدتر كرد. چون مي‌دانستم كه اتاق انتظار دوربين مداربسته دارد و همه‌ي كساني كه نشسته‌اند را تيمسار مي‌بيند و دستور مي‌دهد كه مثلاً فلاني بيايد. حال با وجود اين همه سرهنگ چه گندي زده‌ام كه مي‌خواهد اول از خجالت من سرباز درآيد و بعد به اين‌ها رسيدگي كند. معمول بود كه موقع ورود به اتاق فرماندهي همه با كلاه وارد مي‌شدند و با دست احترام مي‌گذاشتند و بعد كلاه را به دست مي‌گرفتند. اما من انقدر گيج و منگ بودم كه بدون كلاه رفتم و آجودانش هم كه دوست شده بوديم و به اسم كوچك هم را صدا مي‌زديم متوجه نشد و خلاصه رفتم توي دفتر و خوشبختانه در همان لحظه يادم آمد كه كلاه ندارم و دستم را بالا نياوردم. چشمم كه به لبخند تيمسار افتاد  منتظر بودم كه چروك كنار لبانش برطرف شود و اخم كند و باقي قضايا. اما ديدم از پشت ميزش بلند شد و  با همان لبخند به استقبالم آمد و  من را به نشستن روي مبل دعوت كرد و با احسنت گفتن ازم پرسيد اين سوالات را شما طرح كردي؟ آفرين پسرم. احسنت. عالي بود.  من شوكه شده بودم. زبانم نمي‌چرخيد كه توضيح بدهم كار من نبوده!. خلاصه نشستم و توضيح دادم كه داستان چي بوده و ... آن‌روز هم من از روحيات تيمسار خيلي خوشم آمد و هم او از من:D . حدود بيست دقيقه با هم حرف زديم و بعد كه داشتم مي‌آمدم بيرون دستور داد 5 روز تشويقم كنند و به خودم هم دستور داد كه روزي 10 دقيقه براي من كلاس خصوصي مي‌گذاري و كامپيوتر يادم مي‌دهي! در ضمن هر موقع زنگ زدم بيا پيش من تا گپ بزنيم!

     از در اتاق تيمسار كه آمدم بيرون انگار يك پياله هروئين خورده بودم! با نيش باز و صورت گل انداخته از اتاق آمدم بيرون و با همه‌ي كساني كه به خاطر ملاقات طولاني من معطل شده بودند و چپ چپ نگاهم مي‌كردند با نيش باز سلام و خداحافظي كردم و آمدم بيرون. ارتباط ما همچنان ادامه داشت و تا ماههاي پاياني خدمتم بعضي روزها به اتاقش مي‌رفتم و  با هم گپ مي‌زديم و روزي كه پست بالاتري گرفت و از پادگان ما رفت او را يك وبگرد حرفه‌اي كرده بودم! ارتباط ما هم همانجا و با رفتن او قطع شد.

     بهار امسال يك شب در خانه‌ي دوستي در ولنجك مهمان بودم. شام خورديم و باران آرامي مي‌آمد كه پيشنهاد داد براي پياده‌روي از منزلش تا ايستگاه يك برويم. رفتيم و از بس هوا خوب بود تا ايستگاه چشمه به پياده روي ادامه داديم و چند ساعتي هم مانديم و ساعت نزديك 5 بود كه در راه برگشت ناگهان صداي آشنايي من را اشتباهي صدا زد! تيمسار با همان سرهنگ و 3 نفر از سرهنگ‌هايي كه همه را مي‌شناختم را ساعت 5 صبح توي كوه ديدم. اين براي من خيلي ديدار فرخنده‌اي بود. دومرتبه با همه‌ي اين جمع تا ايستگاه 2 رفتيم ! موضوع جالب اين بود كه دوست من كه تيمسار را براي اولين بار مي‌ديد از من با او صميمي‌تر شده بود! هوا روشن شده بود كه ما به خانه رسيديم و از خستگي بيهوش شديم! اين قرار هفتگي همچنان ادامه دارد و در طول اين مدت اتفاقات جالبي افتاده كه شايد در آينده راجع به آن‌ها نوشتم. خيلي طولاني شد. فعلن...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 21:36  توسط مهدی  |